| حكيم ابوالقاسم فردوسي |
|
|
|
| سه شنبه ، ۲۷ اسفند ۱۳۸۷ ، ۱۴:۳۸ | ||||||||||
|
فردوسي به سمت آنان رفت تا موقعيت شهر را از ايشان جويا شود و چون ملبّس به لباس كهنه و مندرس و فرسوده بود ايشان به تصوّر اينكه شخص ناشناس آدم بيسوادي است و مزاحم ايشان خواهد بود تصميم گرفتند به او بفهمانند كه ما از طبقه شعرا هستيم و با زبان شعر با هم سخن ميگوئيم و او هم اگر شعر ميداند بنشيند و الّا راه خود پيش بگيرد و برود ،اين پيشنهاد را به فردوسي ارائه كردند. حكيم در جواب گفت شما شعرتان را بگوئيد و چون نوبت به من رسيد توانستم جواب ميگويم و اگر نتوانستم رفع زحمت ميكنم. پس قرار شد چهار نفري يك رباعي بسازند. نخست عنصري گفت: چون عارض تو ماه نباشد روشن عسجدي ادامه داد: مانند رخت گل نبود در گلشن فرّخي اضافه كرد: مژگانت همي گذر كند از جوشن نوبت به فردوسي رسيد با صداي رسا فرمود: مانند سنان گيو در جنگ پشن. كه هر سه شاعر از جواب حکیم فردوسی به حیرت افتادند و بحث شروع شد.
3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."
|




گويند چون حكيم ابوالقاسم فردوسي به طرف غزنين رهسپار بود هنگام ورود به غزنين به باغي فرود آمد كه سه نفر از شعراي دربار غزنوي يعني (عنصري) و (عسجدي) و (فرّخي) در آنجا به گفتگو و استراحت پرداخته بودند.