| خيال در اشعار پارسی |
|
|
|
| يكشنبه ، ۳۰ فروردين ۱۳۸۸ ، ۱۰:۲۵ | ||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
![]() غرض ز مسجد و ميخانه ام وصال شماست جـــز ايــن خيال ندارم خدا گواه من است
حافظ
در خيال آرزوي وصــــل ، فــالي مـيزدم ناگه از مجلس خرامان و غزل خوان آمدي بابا فغاني
كي ميرسد خيــــال طبيبــــان به درد من دردم بدان رسيد كه نتـــــوان خيـــال كرد هلالي جغتائي
با خيال يار در يك پيرهــن خـــــوابيده ام بـــر ندارد سر ز بالين هر كه بيـــدارم كند صائب تبریزی
با خيال خشك تا كي سر به يك بالين نهم دست در آغوش با تصويركردن مشكل است صائب تبریزی
ز بزم دوش نه او را خيال رفتــــن بــــــود بهانه جوئي او بهر رفتن من بود واقفي مشهدي
هر كس كه با خيال تو يك دم به سر برد بوي بهشت از نفسش ميتوان شنيد ناسخ
خيال روي كسي در سر است هر كس را مرا خيال كسي كز خيال بيرون است سعدي
مجال خواب نمي باشدم ز دست خيال در سراي نشايد بر آشنايان بست سعدي
صائب بس است چند كني فكر آن دهان نتوان تمام عمر خيال محال كرد صائب تبریزی
خيال بود و بر او بوسه ميزدم به خيال چو گل كه بوسه زند ماهتاب بر چمنش فريدون توللي
نقش شيرين رودازسنگ ولي ممكن نيست كه خيال رخش از خاطر فرهاد رود جامي
گفتي بگو كه درچه خيالي وحال چيست ؟ ما را خيال تو است تورا در خيال چيست ؟ هلالي جفتائي
زهي ربوده خيال تو خوابم از ديده گشوده آتش مهر تو آبم از ديده خواجوي كرماني
باز امشب از خيال تو غوغا است در دلم آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم سايه
باز گرداندم عنان عمر با خيل خيال خاطرات كودكي آمد به استقبال من شهريار
زندگي خوشتر بود در پردة وهم و خيال صبح روشن را صفاي سايه مهتاب نيست رهي معيّري
به گوش ميشنوم هر شب از هجوم خيال صداي گرم ترا در سكوت خانه هنوز نادرپور
دنيا همه سر به سر خيال است خيال هر نوع خيال ميكني مي گذرد طاهرانجدائي
صفائي بود ديشب با خيالت خلوت ما را ولي من باز پنهاني تو را هم آرزو كردم شهريار
گاهي شنيدهام كه ز من ياد ميكني آيا منم كه ميگذرم در خيال تو لساني شيرازي
هر سو كه رفته ام به هواي تو رفته ام هر جا كه بوده ام به خيال تو بوده ام هلالي جغتائي
هر چند رفته اي و دل از ما گسسته اي همواره پيش چشم خيالم نشستهاي سيمين بهبهاني
ميخواند و سايههاي گريزندة خيال ميتافت در فروغ نگاهش به روشني توللي
تا خيال گريه كردم يار رفت اين غزال از بوي خون رم ميكند صائب تبریزی
مست خيال را به وصال احتياج نيست بوي گلم ز صحبت گل بينياز كرد صائب تبریزی
ذوق وصال ميگزد از دور پشت دست گرم است بس كه صحبت من با خيال تو صائب تبریزی
باخيالدوست صحبتداشتن خوش نعمتي است ميبرم غيرت برآن عاشق كه تنهاميشود صائب تبریزی
با خيال تو كه شب سر بنهم بر خارا بستر خويش به خواب از پرقو ميبينم شهريار
بجز خيال تو شبهاي هجر يار ندارم من و خيال تو با هجر و وصل كار ندارم قمي
خيال را بفرست ار تو خود نميآئي كه با خيال تو صد گونه ماجرا دارم نزاري
يك شب خيال چشم تو ديديم ما به خواب زان شب دگـــر به چشم نديديم خواب را سلمان ساوجي
با خيال او قناعت ميكنم من كيستم تا وصـــالـش در دل اميـــــداوارم بگذرد صائب تبریزی
چنان به فكر تو در خويشتن فرو رفتم كه خشك شد چو سبو دست زير سر ما را صائب تبریزی
تا سحر دوشم خيال روي او بيدار داشت بود چشمم تا سحر بيدار چون بيمار داشت حالتي تركمان
3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||




