| جوانی در اشعار پارسی |
|
|
|
| چهارشنبه ، ۱۹ فروردين ۱۳۸۸ ، ۰۷:۲۴ | ||||||||||
![]() خوشا نو بهاران و فصل جواني كه بگذشت با دوستان زندگاني
نظام وفا همه كس راتن واندام وجمال است وجواني وين همه لطف ندارد تومگرسرو رواني؟ سعدي افسوس كه ايّام جوانـــــــي بگذشت هنگام نشاط و شادماني بگذشت محتشم كاشاني ز دامنگيري پيري اگر آگاه ميگشتم به دست غم نميدادم گريبان جواني را مهري هراتي جواني حسرتا بامن وداع جاوداني كرد وداع جاوداني حسرتا با من جواني كرد شهريار ز روزگار جواني خبر چه ميپرسي چو برق آمد و چون ابر نو بهار گذشت صائب تبریزی فسانه بود جواني، فريب بود اميد درون دام حقيقت قرار و تابم نيست لعبت شيباني شباب عمر عجب با شتاب ميگذرد به دين شتاب خدايا شباب ميگذرد شهريار جواني چون سواري بود و بگذشت به گلزاري بهاري بود و بگذشت مهدي سهيلي دريغا از جواني ، صد دريغا كه آن هم روزگاري بود و بگذشت مهدي سهيلي موي سپيد ر ا فلكم رايگان نداد اين رشته را به نقد جواني خريدهام رهي معيّري من جلوه شباب نديدم به عمر خويش از ديگران حديث جواني شنيدهام رهي معيّري به روزگار جواني درود باد درود كه دورة خوش من دورة جواني بود حبيب يغمايي بر ساحل درياي جواني چو نشينم هر دم گذرد از سر من موج خيالي مهدي سهيلي خوشاجواني ودورنشاط وعشق واميد كنار سبزه لب جوي و زير سابه بيد دكتر صدرات عيش خوش و ايّام جواني همه گوئي چون بوي گلي بود كه همراه صبا بود وفاي اصفهاني روزگارم نام داد و كامراني را گرفت تا زبانم داد، شوق همزباني را گرفت مهدي سهيلي افسوس كه ايّام جواني بگذشت دوران نشاط و كامراني بگذشت عراقي ـ ابوسعيد شادي كنيداي دوستان من شادم وآسودهام بوي جواني بشنويد از پيكر فرسودهام ابوالحسن ورزي اي سرو كه اسباب جواني همه داري با ما به جفا پنجه مينداز كه پيريم اوحدي ايّام جواني كه ز دستم بگريخت گل بود و به همراه نسيم آمد و رفت مهدي سهيلي مرا ز هجر تو اميد زندگاني كو ؟ در آرزوي توام ، لذّت جواني كو؟ خواجوي كرماني از زندگانيم گله دارد جوانيم شرمندة جواني از اين زندگانيم شهريار مخسب آسوده اي برناكه اندرنوبت پيري به حسرت ياد خواهي كردايّام جواني را پروين اعتصامي مرا با ياد ايّام جواني به سر سوداي ياري مهوش آمد شهريار جواني خود مرا تنها اميد زندگاني بود دگرمن باچه اميدي توانم زندگاني كرد شهريار خجل شدم ز جواني كه زندگاني نيست به زندگاني من فرصت جواني نيست شهريار بار ديگر گر فرود آري سري با ماجواني داستانها دارم از بيداد پيري با جواني شهريار واعزيزاگوئي آخر گر عزيزت مرده باشد من چرا از دل نگويم واجواني واجواني شهريار نه وصلت ديده بودم كاشكي ايگل نه هجرانت كه جانم در جواني سوخت اي جانم به قربانت شهريار آري آري نوجواني ميتوان از سر گرفتن گر توان با نوجوانان ريخت طرح زندگاني شهريار از شبابم آتشي افروخت در كانون دل هم درآن آتش خدايا خود شباب آمدكباب شهريار تا جـــــــواني ز فقر شكوه مكـــن ثــــــروتي بهتـــــــر از جواني نيست شهريار دل پيران جوان ديدم ولي من جوان بودم كه ناگه پير شد دل شهريار به همنشين جواني پيام باد كه عشق ترا اگر كه فراموش شد مرا ياد است شهريار گر جواني به هدر رفته دل آزرده مباش زندگي چيست به جزبادوهوايي بلبل شهريار اي دل به عشقهاي جواني هوس مكن ترسم دوباره فسق و فساد آورد ترا شهريار مشو از باغ شبابت بشكفتن مغرور كز پيش آفت پيري بود و پژمردن شهريار جواني به بر كرد رخت سفر چــــو پيري رسيد و عصا زد به در شهريار بهار عمر و گل زندگي جواني بود ولي دريـغ كه من قدر آن ندانستم خازن اتابكي هر چند به عشرت گذرد نوبت پيري ايّام جـــواني نتــوان كرد فراموش نظيري نيشابوري جواني خوش بود گر بگذراني به وصـــــل دلبري از خود جوانتر حبيب يغمائي سلامي ساقي ازمن عهدعيش وكامراني را كه چون گل دادهام بر باد ايّام جواني را حالتي تركمن جواني را تبه ميسازد اين اندوه ناكامي بسان بادزهرآگين كه ميافتدبه گلزاري مفتون اميني ندانستم چو نيكو قدر ايّام جواني را دلم خون ميشود چون بشنوم نام جواني را كاظم پزشكي نه تنهاازجواني كام من شيرين نشدهرگز كه كردم تلخ از ديوانگي كام جواني را كاظم پزشكي جواني و پيري بهار است و دي نه آن دي كه باشد بهارش ز پي سلمان ساوجي خوشا نشاط جواني، خوشا زمان شباب كه بيخيال، مرا روز و ماه و سال گذشت پارساي تويسركان سالها چيزي به نام زندگاني داشتم عالمي آشفته با نام جواني داشتم پژمان بختياري شكرانة زور آوري روز جواني آن است كه قدر پدر پير بداني سعدي بهره از روز جواني ببرد آن پسري كه ز جان گوش به پند پدر پير كند خسرو خراساني شبهاي بهار و عشق و مهتاب مخصوص عوالم جواني احد بختياري چشم من در زندگي نقش جواني را نديد اين دروغ فاش پنهان آمدوپنهان گذشت مهدي سهيلي چهار است سرمايه كامراني جواني، جواني، جواني، جواني ناصح تبريزي جواني شمع ره كردم که جويم زندگاني را نجستم زندگاني را و گم كردم جواني را شهريار درگلستاني كه گيرد دست هرپيري جواني اي جوان سروبالا دستگيري كن كه پيرم فروغي بسطامي درجواني به طرب كوش كه اين موي سياه شب تار است به افسانه به سر بايد برد غني كشميري تعلّقم به حيات است وقت پيري پيش كه مفت باختهام موسم جواني را كليم كاشاني جواني گفت پيري را چه تدبير كه يار از من گريزد چون شوم پير نظامي از همه افسردگيهاي جواني ياد آرم هركجا بينم گل پژمردهاي بر شاخساري ابوالحسن ورزي ديدم به دست باد، گلي نو شكفته را گفتم : ببين جواني بر باد رفته را پژمان بختياري خميده پشت ازآن گشتند پيران جهانديده كه اندر خاك ميجويند ايّام جواني را مكتبي شيرازي سحرگه به راهي يكي پيـــــر ديــدم سوي خاك خم گشته از ناتواني بهار جواني در درون دل نهفــته است جواني در نشاط و شور خفتهاست حسين مسرور تبه كردم جواني تاكنم خوش زندگاني را چه سود از زندگاني چون تبه كردم جواني را حبيب يغمايي
3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."
|




