| آه در اشعار پارسی |
|
|
|
| سه شنبه, 29 بهمن 1387 ساعت 14:29 | ||||||||||
|
بهر تو ام كشند و تو آهي نميكني اي سنگدل نه آه، نگاهي نميكني محبّي لاري روزي كه برفت آن بت عهد شكن آهم ز فلك گذشت و اشك از دامن افسر سبزواري اي كه كام دو جهان را ز خدا ميطلبي هر دو موقوف به يك آه سحرگاه بود صائب تبریزی به غير آه نداريم در جگر چيزي متاع خانة ما چون كمان همين تير است صائب تبریزی ديشب شبم به ناله آه و فغان گذشت يعني چنانكه ميل تو بود آن چنان گذشت يزدان بخش رسمي كه هيچ آه نگويند و جان دهند ما در ميان مردم عالم گذاشتيم ملك قمي مپرس اي گل زمن كزگلشن كويتچسان رفتم چو بلبل زين چمن با ناله و آه و فغان رفتم هاتف اصفهاني اي آه! مكش زحمت بيهوده كه تأثير راهي به حريم دل جانانه ندارد پژمان بختياري هرگز آهي سرنزد از جان غم فرسود من چشم مجمر روشن است از آتش بي دود من صائب تبریزی با دل روشن نگردد جمع خواب عافيت عمر شمع ما به اشك و آه در محفل گذشت صائب تبریزی سر تا قدمم رفته به تاراج نگاهي از چشم و دلم مانده همين اشكي و آهي طاهر تويسركاني بيا جانا دل پر درد من بين سرشك گرم و آه سرد من بين جامي ديده از اشك و دل از داغ و لب از آه پر است عشق در هر گذري رنگ دگر ميريزد صائب تبریزی بوي گلي نميرسد، آه مگر ز بخت من خواب گرفته در چمن قافلة نسيم را الهي اسدآبادي اي آه سحرگاه ، تو آخر اثري بخش اي ناله شبگير خدا را ثمري بخش مؤيد ثابتي كجا در آن دل سنگين كند سرايت آه كه رشته پر گره و كوچ ه گهر تنگ است صائب تبریزی مكن از آه دردآلود منع من در اين محفل كه مجمر بار خاطرهاست چون بيدود ميگردد صائب تبریزی از گريه سوختيم و تو آهي نميكني در آب و آتشيم و نگاهي نميكني فغاني مائيم كه هرگز دم بي غم نزديم خورديم بسي خون دل و دم نزديم ظهوري مونسم جز آه يا رب نيست شبها تا به روز آه يا رب مونس شبهاي تار من كجاست؟ هلالي جغتايي اگر آهي كشم صحرا بسوزم جهان را جمله سرتا پا بسوزم روزبهان فسائي بترس از تيرآه من كه چون شد گرم ناليدن دل ديوانة من دوست از دشمن نميداند آصفخان يك شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت داد خود را ز آن مه بيدادگر خواهم گرفت فروغي بسطامي بر سينهام نهاد سر نازنين و گفت: آه از فغان مرغ شباهنگ و واي او پژمان بختيار دودي كه سركشيده به افلاك آه ما است اين بيرق سياه نشان سپاه ما است صيّاد شيرازي زمان زمان دلم از آه آتشين سوزد كسي كه از تو شود دور اين چنين سوزد فريب كرماني تازگل نام و ز گلزار نشان خواهد بود كار مرغان چمن آه و فغان خواهد بود مشتاق اصفهاني بيتو هر روز مرا ماهي و هر شب سالي است شب چنين روز چنان آه چه مشكل حالي است هلالي جغتايي شب نه مه بود كه در بزم فلك ميافروخت بيتو از شعلة آهم دل گردون ميسوخت همايون اسفرايني سينهام مجمرو عشق آتش و دل چون عود است اين نفس نيست كه بر ميكشم از دل دود است يغماي جندقي گر ناله نارسا شود از سينه تا به لب آهي شويم و در دل سختش گذر كنيم طالب آملي فغان كردن ز شير حق بياموز نكردي آه پر خون جز كه در چاه مولوي به غير از مه ندارد كس خبر از ناله و آهم كه او در وادي هجر تو شبها بود همراهم بابافغان
3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."
|



