| قاصد در اشعار پارسی |
|
|
|
|
فرستادم به كويش قاصد و بي طالعي بنگر كه خود با يار خود بيگانهاي را آشنا كردم
آشفته ايرواني
نميخواهم كسي جز من به يار من سخن گويد اگر چه قاصد من باشد و پيغام من گويد فراهاني
اي قاصد اگر نامه ز دلدار نياري از بهر تسلّي ز زبانش سخني ساز سحاب اصفهاني
قاصد كه از او به من خير هيچ نگفت گفتم كه : ترا يار مگر هيچ نگفت؟ گفتا كه : چرا بگفتم : آن گفت بگو آهي به لب آورد و دگر هيچ نگفت آذربيگدلي
چو من پيغام خود با قاصد دلدار ميگويم ز بيم آنكه از يادش رود صد بار ميگويم شرف قزويني
اين قدر قاصد كه از من سوي جانان رفته است جمع اگر گردد به يكجا كارواني ميشود وحيد قزويني
از ضعف ، بار منّت قاصد نميكشم رنگم براي بردن مكتوب ميپرد شوكت بخارائي
قاصد فرخنده پي از در جانان رسيد جان گرانمايه را وقت فدا كردن است فروغي بسطامي
رحم كن بر دل بي طاقت ما اي قاصد نااميدي خبري نيست كه يكبا ر آري صائب تبریزی
زان پيش كه قاصد خط آن سيمبر آورد جان صرف كسي شد كه زقاصد خبر آورد عبدي خراساني
دل مشتاق من كي ذوق مكتوب تو دريابد كه قاصداز تو حرفيگفت و من ازخويشتنرفتم باقر هروي
از دوست قاصدي كه پيام آورد به دوست انصاف ميدهم كه كم از جبرئيل نيست تزاري قهستاني
خوش كن از حرف وفا خاطر ما اي قاصد وعدة يار خوش است ار چه قيامت باشد عاشق اصفهاني
به سرعت ميرود قاصد نميدانم چه بنويسم حديث آرزومندي به صد دفتر نميگنجد مظاهر
گر نگشتم شاد و خندان از تو اي قاصد مرنج ذوق پيغام و خبر چون لذّت ديدار نيست همايون اسفرايني
نامه ام را ميبري قاصد زباني هم بگو خامه شدفرسوده واين شكوه پاياني نداشت كليم كاشاني
اي قاصد اگر نامه ز دلدار نياري از بهر تسلّي ز زبانش سخني ساز صائب تبريزي
شوق من قاصد بي درد كجا ميداند آن قدر شوق تو دارم كه خدا ميداند صائب تبريزي
3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."
|




