| فراق در اشعار پارسی |
|
|
|
|
![]()
داني چگونه باشد از دوستان جدائي چون ديده اي كه ماندخالي ز روشنائي همام تبريزي
سهل است عاشقان را ازجان خود بريدن ليكن ز روي جانان مشكل بود جدائي همام تبريزي
در دوستي نبايد هرگز خلل زدوري گر در ميان ياران مهري بود خدائي همام تبريزي
واي بر من ، نداد گريه مجال كه زنم بوسه اي به رخسارت چه بگويم ، فشار غم نگذاشت كه بگويم : خــــــدا نگهدارت فريدون مشيري
شب ازفراقت درفغان روز ازغمت در زاريم دارم عجب روز وشبي آنخواب واين بيداريم عاشق اصفهاني
فراقت به جانم چو آرد شبيخون شبي آبم از ديده آيد شبي خون طبرستاني
مي رود ازفراق توخون دل ازدوديده ام دجلهبهدجله يم بهيم چشمهبهچشمه جو به جو طاهره
او سفر كرد و كس نمي داند من در اين خاكدان چرا ماندم آتشي بعد كــــاروان ماند من همان آتشم كه جـــا ماندم فريدون مشيري
شب فراق تو بهر تسلّي ام گردون چراغ ماه به دست از پي سحر ميگشت اختري يزدي
فراق صبر و سكون خواهد ويقين دارم كه من نه طاقت آن و نه تاب اين دارم غيرت اصفهاني
فراق دست برآورد و صبر پاي كشيد بيا ببين كه چهها بي تو دست داد مرا حالتي
حديث روز قيامت كه گفت واعظ شهر كنايتي است كه از روزگار هجران گفت حافظ
نيم به،هجر تو تنها دو همنشين دارم دل شكسته يكي ، جان بي قرار يكي حزين لاهيجي
3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."
|




