| آیینه در اشعار پارسی |
|
|
|
|
آئينهاي بگير و تماشاي خويش كن سوي چمن به عزم تماشا چه ميروي؟ هلالي جغتايي مژه بر هم نزدم آينهسان در همه عمر بسكه در ديدة من شوق تماشاي تو بود حزين لاهيجي اين لب بوسه فريبي كه ترا داده خدا ترسم آئينه به ديدن ز تو قانع نشود صائب تبریزی من از دلبستگيهاي تو با آئينه دانستم كه بر ديدار خود اي تازه گل عاشق تر از مائي رهي معيّري اين يك نفس كه ديدة ما ميهمان تست آئينه پيش رو نگذاري چه ميشود؟ صائب تبریزی بعد از اين روي من و آئينه وصف جمال كه در آنجا خبر از جلوة ذاتم دادند حافظ كند گر آرزوي ديدنت آئينه جا دارد كه از خورشيد رويت در برابر «رونما» دارد كليم كاشاني به عيب خويش بپرداز تا شوي بي عيب مباش آئينه عيب ديگـــــــران زنهار صائب تبریزی التفاتي نيست خوبان را به حال عاشقان تا مثال خويش در آئينه پيدا كردهاند فروغي بسطامي متاب رخ نفسي تا به حال خود باشم چو عكس آينه ما زنده از نگاه توايم دانش مشهدي دوشنبه پيش رويت آئينه را نهادم روز سفيد خود را آخر سياه كردم فروغي بسطامي خيال روي تو آئينهاي به دستم داد كه فارغــــــم ز تماشاي هر دو عالم كرد آقا علي پنهان مكن ز آئينه ، رخسار خويش را چندان كه كسب نــــــــور كند از صفاي تو قصّاب كاشاني يك جلوه كند ماه در آئينه صد موج جز نقش تو بر سينة صد پاره ندارم رهي معيّري آنكه در آئينه دارد بوسه را از خود دريغ كي به عاشق وا گذارد اختيار بوسه را؟ صائب تبریزی ميگشايد چشم بر روي تو پيش از آفتاب چشم ما هم طالع آئينه بودي كاشكي صائب تبریزی رفته رفته آب شد آئينه از عكس رخش چون نگردد آب آخر سد اسكندر نبود صائب تبریزی بازآ و در آئينه جان جلوهگري كن ما را ز غم هستي بيهوده بري كن دكتر رعدي چمن سبز فلك را چمن آرائي هست زير اين رنگ نهان آئينه سيمائي است صائب تبریزی همچون تو به عالم نتوان گفت كسي نيست در آئينه كس تو به سيماي تو ماند محمود قاجار قسم به عشق،كه از فيض پاك داماني است كه خلوت همه خوبان كنار آئينه است صائب تبریزی صاف چون آئينه ميبايد شدن با نيك و بد هيچ چيز از هيچ كس در دل نميبايد گرفت صائب تبریزی ز تيره بختي آئينه حيرتي دارم ترا كشيد در آغوش و آفتاب نشد بهجت شيرازي جرم بيگانه نباشد كه تو خود صورت خويش گر در آئينه ببيني برود دل ز برت سعدي ديشب آئينـــه روبــــرويـــــم گفــــت كاي جوان فصل پيري تو رسيد مهدي سهيلي آئينهاي طلب كن تا روي خود ببيني و ز حسن خود بماند انگشت در دهانت سعدي آينه چون نقش تو بنمــــــــود راست خود شكن آئينه شكستن خطــــــا است نظامي آن بت نمود عكس رخ خود در آئينه من بت پرست گشتم و او خودپرست شد جامي همتاي حسن خويش نبيني به هيچ روي غير از دمي كه آئينه ات در مقابل است الفت ترا آئينه آگه سازد از زيبائي و زشتي بلي اينسان هنر جز از دل روشن نميآيد هادي رنجي گر من سخن نگويم در وصف روي و مويت آئينه ات بگويد پنهــــــان كه بينظيري سعدي بس كه رخسار تو در مدّ نظر داشتهام ديدهام روي تو، چون آئينه برداشتهام صائب تبریزی دوش در آئينه دل نقش سيماي تو ديدم ماه را روشنتر از هر شب ز رؤياي تو ديدم پژمان بختياري
3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."
|



