| غم در اشعار پارسی3 |
|
|
|
|
اين نغمه سرا كيست؟ بگو تا نسرايد بر اين دل غمديده دگر غم نفزايد دكتر خانلري
در ديده جای اشك غم آمد سرشك من ديدم چوپيش چشم خود آن نور ديده را گلچين معاني
دوش وقت سحر از غصّه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند حافظ
حديث آن همه غمها مرا ببر از ياد ز داستان غم ما غم جهان نفزود دكتر حميدي
غم خودرازدشمن ميكنم پنهان كه ميدانم زاندوهم بسي شادي كنداين هم غم ديگر مهدي سهيلي
مائيم كه هرگز دم بي غم نزديم خورديم بسي خون دل و دم نزديم بی شعله آه ، لب ز هم نگشودیم بی قطرۀ اشک چشم بر هم نزدیم طاهر انجداني
به كنج بيكسي من آن كهن غمديدة زارم كه چون بيكس شود غم ميگريزد در پناه من محمد سلطان
غم خضر ما چشمهاش اين چشم اشگبار وين چشمه قطره قطره بقا ميدهد به دل شهريار
تو مرد صحبت دل نيستي چه ميداني كه سر به جيب كشيدن چه عالمي دارد صائب تبریزی
اي غم برو كه تاب و توانم تمام شد از من بدار دست كه جانم تمام شد هادي رنجي
اگر غم را چو آتش دود بودي جهان تاريك بودي جاودانه شهيد بلخي
بلبل از شوق گل و پروانه از سوداي شمع هر كس سوزد به نوعي در غم جانانهاي ملك الشعراءبهار
مرابه روزقيامت غمي كه هست اين است كه روي مردم دنيا دوباره بايد ديد صائب تبریزی
خودرا شكفته دار به هر حالتي كه هست خوني كه ميخوري به دل روزگار كن صائب تبریزی
3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."
|



