| غم در اشعار پارسی2 |
|
|
|
|
هركسي ازغم پناه خودبه جائي ميبرد من چو غم بينم روم شادي كنان درکوي تو اوحدي مراغه اي
چرا خورم غم دنيا به اين دو روز اقامت چو باز گشت به اين منزل خراب ندارم صائب تبریزی
هركه آمددر غم آباد جهان چون گردباد روزگاريخاك خورد آخربهخودپيجيد و رفت صائب تبریزی
اين لطافت كه تو داري همه دلها بفريبد وين بشاشت كه تو داري همه غمهابزدايد سعدي
اين تطاول كه كشيد از غم هجران بلبل تا سرا پرده گل نعره زنان خواهد شد حافظ
بــــرخيز و مخــور غــــم جهـــان گذران بنشين و دمي به شادماني گذران عمر خيام
در طبع جهــــان اگــــــر وفـــائي بودي نوبت به تو خود نيامدي از دگران عمرخيّام
زدوديده خون فشانم زغمت شب جدائي چه كنم؟ كه هست اينها گل باغ آشنائي عراقي
خوش آنكه از دوجهان گوشة غمي دارد هميشه سر به گريبان ماتمي دارد تومرد صحبت دل نیستی چه می دانی که سر به جیب کشیدن چه عالمی دارد صائب تبريزي
به من بسيارميماندنميدانم كه صنع حق مرا از خاك غم يا خاك غم را آفريد از من قصّاب كاشاني
عاشق نشدي محنت هجران نكشيدي كس پيش تو غمنامة هجران چه گشايد؟ صبوحي جغتائي
نهاده اند ز روز نخست بر دل من غمي كه تا دم مردن نمي رود ز تنم مؤيّد ثابتي
آرزو دارم كه يك روز آورم بي غم بسر اي فلك امروز محنتهاي فردا ميكشم قيدي كرماني
توكمانكشيدهودركمينكهزنيبه تيرمومنغمين همه غمم بود از همين كه خدا نكرده خطا كني هاتف اصفهاني
3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."
|



