| بخت در اشعار پارسی |
|
|
|
| دوشنبه ، ۱۴ بهمن ۱۳۸۷ ، ۱۰:۲۸ | ||||||||||
|
جهان بگشتم و دردا به هيچ شهـــــر و ديار نيافتم كه فروشند بخت در بازار عرفي شيرازي ياد آن روزي كه ما را بخت برخوردار بود دوست با ما دوست بود و يار با ما يار بود نقي كمرة ز كوي زنــدگـــــــي بربستهام رخت ز بخت ناكســـــم، آزردهام سخت كارو اي آسمان مخند به بخت سياه من خالم كه روي چهره زيبــا نشستهام شيدا من آن بخت سپيد خود كه گم شد سالها از من كنون در گوشة چشم سياهي كردهام پيدا شهريار بخت باز آيد از آن در كه يكي چون تو در آيد روي ميمون تو ديدن در دولت بگشايد سعدي خواب آور است زمزمه جويبارهــــــــا در خواب رفته بخت من از هايهاي اشك رهي معيّري بوي گلي نميرسد آه مگر زبخت من خواب گرفته در چمن قافلة نسيم را الهي اسدآبادي بخت اگر يار شود باز به چنگ آورمش كف زنان وجدكنان با دف و چنگ آورمش برجيس بختياري
3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."
|



