| عمر در اشعار پارسی3 |
|
|
|
|
![]()
بد عهدي عمر بين كه يك هفته زشاخ گل سرزدوغنچه كردوبشكفت وبريخت
كوكب خراساني
عمرت به سر آمد و زمان نيست بسي در ورطة غفلتي، نداني چه كسي اكنون كه نفس هست غنيمت بشمار شايد كه دگر برون نيايد نفسي
مهدي سهيلي
به غفلت عمر شد«حافظ»بيابامابه ميخانه كه شنگولان سرمستت بياموزندكاري خوش
حافظ
از عمر چو اين يك دو نفس بيش نداريم بنشين نفسي تا نفسي با تو برآريم خواجوي كرماني
چو كور ديده نبيند چرا بسوزد شمع؟ چو عمر دير نپايد چرا بميرم زود دكتر حميدي
هر نگهت ز روشني كار ستاره ميكند هر كه دوباره بيندت،عمر دوباره ميكند مهدي سهيلي
به جستجوي توازبس برون زخويش شدم چو عمر رفته اميدم به بازگشتن نيست كاظم قمي
چون خواجه روز محشر جرم مرا ببخشد؟ كز وعدة عطايش عمري گناه كردم فروغي بسطامي
عمري كه بنـــــاش بر زوال است يك دم شمرار هزار سال است نظامي
گر بـــــود عمر به ميخانه روم بار دگر به جز از خدمت رندان نكنم كار دگر حافظ
دريغ قافلة عمــــــــر آن چنان رفتند كه گرد شان به هواي ديار ما نرسد حافظ
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن چترگل بر سر كشي ايمرغخوشخوانغم مخور حافظ
آن حبابم من كه در درياي توفان زاي عمر تكيه گاه خويش را موج خروشان ميكنم عبداله الفت
3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."
|




