| صيدوصيّاد در اشعارپارسی |
|
|
|
|
هر گه ز آشيانه خود ياد ميكنم نفرين به خانوادة صيّاد ميكنم يا در غم اسارت ، جان ميدهم به باد يا جان خويش از قفس آزاد ميكنم عارف قزويني
صيّاد آرزو به هواي تو پير شد اي طاير مراد تو را آشيان كجا است كليم كاشاني
گشته مردم هر يكي امروز صيد چابكي چابك صيد افكن مردم شكار من كجا است؟ هلالي جغتائي
خوشامرغي كه دركنج قفس بايادصيّادش چنان خرسند بنشيند كه پندارند آزادش عاشق اصفهاني
آشيان من بيچاره اگر سوخت چه باك فكر ويران شدن خان ه صيّاد كنيد مالك الشعراي بهار
افغان ز سخت گيري صيّاد روزگار كاندم قفس شكست كه بشكست بال ما دولتشاه
آن شكارم من كه لايق هم به كشتن نيستم شرم ميآيد مرا ز آن كس كه صيّاد من است نظيري نيشابوري
نجاتم گو مده صيّاد مرغ بي پر و بالم كه باشم در حصار عافيت تا در قفس باشم مشتاق اصفهاني
دل جدا ديده جدا سوي تو پرواز كند گر چه من در قفسم بال و پرم بسيار است عيساي يزدي
آخر ز سخت گيري صيّاد و باغبان پر ريخت در ميانه باغ و قفس مرا يغماي جندقي
اي واي بر آن مرغ گرفتار كه از دام پايش بگشايند و پريدن نگزارند طبيب اصفهاني
صيّاد را نگر كه چه بيداد ميكند نه ميكشد مرا و نه آزاد ميكند طبيب اصفهاني
خدا خراب كند خانمانت اي صيّاد كه از جفاي تو ويران شد آشيانه من ابوتراب جلي
بهرصيدم چندتازي خسته شدپاي سمندت صبركن تا من به پاي خويشتن آيم به بندت فرصت الدوله
ايا صيّاد شرمي كن مرنجان نيم جانم را پر و بالم بكن امّا مسوزان استخوانم را لاهوتي
ای واي بر آن مرغ گرفتار كه از وي صيّاد شـــود غافل و در دام بميرد نقي كمرهاي
از بوستان بر آمد غوغاي عندليبان گويا در آشيانها صيّاد رفته باشد صحبت لاري
اين مرغ دل كه در قفس سينة من است آخر مرا به خانة صيّاد ميبرد كاظم تبريزي
انصاف بين كه موسم گل ميبرد ز باغ صيّاد سنگ دل، قفس عندليب را روشن
هواي صيد من ناتوان اگر داري كمان ز دست بيفكن كه يك نگاهم بس عاشق اصفهاني
3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."
|



