| شمع در اشعار پارسی2 |
|
|
|
|
![]() شمعي به پيش روي تو گفتم كه بركنم حاجت به شمع نيست كه مهتاب خوشتراست سعدي
خواهي كه روشنت شود احوال درد من درگير شمع را و ز سر تا به پا بپرس سلمان ساوجي
اشك گرم و آه سرد و روي زرد و سوز دل حاصل عشقند ومن اين نكته ميدانم چو شمع اطهري كرماني
كاش بودم شمع تا بهر رفاه ديگران در ميان جمع سوزانند سر تا پا مرا قدسي مشهدي
شمع خنديد به هر بزم از آن معني سوخت خنده بيچاره ندانست كه جائي دارد پروين اعتصامي شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع آتشي در دلش افكندم و آبش كردم فرخي يزدي
كس آگه نيست از سوز درون و اشك خونينم جزآن شمعي كه ميسوزدشب هجران ببالينم ناهيد همداني
پروانه من نيم كه به يك شعله جان دهم شمعم تمام سوزم و دم بر نياورم نورجهان
شمع گيرم كه پس از كشتن پروانه گريست قاتل از گريه بي جا گنهش پاك نشد صابر همداني
شمع اين مساله را بر همه كس روشن كرد كه توان تا به سحر گرية بي شيون كرد عماد تهراني
شمع و گل و پروانه و بلبل همه جمعند اي دوست بيا رحم به تنهائي ما كن شوكت اصفهاني
نامرادي در جهان بايد ز شمع آموختن سوختن خود را و بزم ديگران افروختن اهلي ترشيزي
مــــرا با شمع نسبت نيست در ســـوز كه او شب سوزد و من در شب و روز جامي
پروانه به يك سوختن آزاد شد از شمع بيچاره دل ما است كه در سو ز و گداز است وصال شيرازي
از مكافات بينديش كه در شرع وفا گردن شمع به خونخواهي پروانه زدند وصال شيرازي
شب شمع يك طرف رخ جانانه يك طرف من يك طرف در آتش و پروانه يك طرف رفعت سمناني
آرام تو رفتار به سر و چمن آموخت تمکين تو شـــوخي به غزال ختن آموخت افروختن و سوختن و جامه دريدن پروانه ز من شمع ز من گل ز من آموخت طالب آملي
ديدي كه خون نا حق پروانه شمع را چندان امان نداد كه شب را سحر كند شفائي اصفهاني
وفاي شمع را نازم كه بعد از سوختن هر دم به سر خاكستري درماتم پروانه ميريزد پروين اعتصامي
شمع جمعي و همه سوخته وصل تواند گنج حسني و جهاني همه ويران از تو هلالي جغتايي
شمع مجلس گر تو باشي از هوا پروانه بارد ورگل گلشن تو باشي از زمين بلبل برويد نقش كمرهاي
بال پروانه اگر پاس ادب را ميداشت شمع پيراهن فانوس چرا مي پوشيد صائب تبريزي
نيست در باطن جدائي عاشق و معشوق را شمع بتوان ريخت از خاكستر پروانهها صائب تبريزي
اينكه گاهي ميزدم بر آب و آتش خويش را روشني در كار مردم بود مقصودم چو شمع صائب تبريزي
بنشسته و جز شمع كسي پيشش نيست پروانه بيا كه روز روز من و تست راضي اصفهاني
بوي گل امشب ز دود شمع ميآيد مگر بلبل اشكي بر سر خاكستر پروانه ريخت حاذق گيلاني
از شمع سه گونه كار ميآموزم ميگريم و ميگدازم و ميسوزم مسعود سعد سلمان
اين شيوهام ز شمع خوش آمد كه هيچگاه پروانه را نسوخت مگر در حضور خويش مير غفور لاهيجي
اي شمع رقصان با نسيم آتش مزن پروانه را با دو ست هم رحميچو بادشمن مدارا ميكني شهريار
به پيش شمع اگر پروانه سوزد نيست دشوارش چه باك از سوختن آن را كه بربالين بود يارش جدائي ساوهاي
نام تو بردم و زدم آتش به جان خویش در آتشم چو شمع ز دست و زبان خویش نورجهان بیگم
3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."
|




