| شراب دراشعار پارسی |
|
|
|
![]()
اگر شراب خوري جرعه ای فشان بر خاك از آن گناه كه نفعي رسد به غير چه باك حافظ
عشقبازي و جواني و شراب لعل فام مجلس انس و حريف همدم و شرب مدام حافظ
ستاره ديده فرو بست و آرميد ، بيـا شـــراب نور به رگهاي شب دويد ، بيـــا سيمين بهبهاني
عكس آن لبهاي ميگون درشراب افتاده است حيرتي دارم كه چون آتش درآب افتاده است هلالي جغتائي
من در حجاب عشقم و او در نقاب شرم اي واي اگر قدم ننهد در ميان شراب صائب تبریزی
سرخوش آمد زدروميزدو سرمست برفت فرصتي بود ولي حيف كه ازدست برفت ابوالقاسم حالت
نازم به چشم يار كه از مستيش شراب مستي طبع خويش فراموش ميكند ذوقي اصفهاني
جهان ساغر ، فلك ساقي ، اجل مي خلايق جرعه نوش مجلس وي خلاصي نيست «اصلي» هيچ كس را از اين ساغر،از اين ساقي از اين مي بابا اصلي دماوندي
بر رخ ساقي گلرنگ پريشاني زلف عكسموجي استكه برروي شراب افتاده است كليم كاشاني
شراب جام خورشيدي كه جان را نشاط از تو غم از تو مستي از تست فريدون مشيري
ساقي قدحي ز آن مي دوشينه به من ده باشد كه مرا يك نفس از خود برهاند خواجوي كرماني
شورشراب ناب را در نرگس مستش بخوان افسانة مهتاب را در پرتو رويش نگر بهادر يگانه شرابخانه ما را ببين و حرمت آن كه چون خراب شود خانة خدا گردد قاآني
گر چه ز شراب عشق مستم عاشق تر از اين كنم كه هستم نظامي
درخمار ازميحسني تو و من از مي عشق كو شرابي كه كند دفع خمار من و تو فرصت شيرازي
شراب ارغواني چارة رخسار زردم نيست بنازم سيلي گردون كه چهرم ارغواني كرد شهريار
امشب از دولت ميدفع ملالي كرديم اين هم از عمر شبي بود كه حالي كريم شهريار
ما كجا و شب ميخانه خدايا چه عجب كز گرفتاري ايّام مجالي كرديم شهريار
بخت اگر يار شود رخت به ميخانه كشم من دُردي كش سودازدة باده پرست شهريار
ما خشك لبان تشنة ديدار شرابيم چون كاسة ما گشت تهي خانه خرابيم ابوتراب بيك
تا تواني مده از كف به بهار اي ساقي لب جوي و لب جام و لب يار اي ساقي سلمان ساوجي
خوردن باده حلال است كسي را كه بود لب جانان به لب و جام لبالب در دست لعلي تبريزي
مست بوديم شب دوش من و يار ولي او زمي مست و من از نرگس مستش مست لعلي تبريزي
صبح است و باده حاضر ميده كه نادرافتد وقتي به اين لطيفي كاري به اين تمامي مجير بيلقاني
ساقيا بر سر جان بار گران است تنم باده ده باز رهان يك نفس از خويشتنم همام تبريزي
به كويش چون رسم جامي به ياددوستان نوشم بلي در كعبه ياد آرند مردم آشنايان را رحيم تبريزي
ساقي بياو باده ده اكنون كه فرصت است مطرب بزن ترانه كه فرصت غنيمت است جامي
چشمم به روي شاهد و گوشم به بانگ چنگ اي پندگو برو كه نه جاي نصيحت است جامي
من مستم و اين مستي من مستي مينيست چون ياد جمال تو كنم مست شوم من شوريده شيرازي
من مست مي عشقم هشيار نخواهم شد وزخواب خوش مستي بيدار نخواهم شد عراقي
ساقي بده آن كوزة ياقوت روان را ياقوت چه ارزد بده آن قوت روان را سعدي
اوّل پدر پير خورد رطل دمادم تا مدّعيان هيچ نگويند جوان را سعدي
تا مست نباشي نبري بار غم يار آري شتر مست كشد بار گران را سعدي
بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي صوفي نشود صافي تا در نكشد جامي سعدي
راه پنهاني ميخانه نداند همه كس جز من و زاهد و شيخ و دو سه رسواي دگر فرهنگ شيرازي
خوش بود مستي از شراب كهن ويژه چون باغ گشته تازه و تر رهي معيّري
مستم كن آن چنان كه ندانم زبيخودي در عرصه خيال كه آمد؟كدام رفت؟ حافظ
گداي ميكده ام ليك وقت مستي بين كه ناز بر فلك و حكم بر ستاره كنم حافظ
در ميكده دوش زاهدي ديدم مست تسبيح به گردن و صراحي در دست گفتم: زچه در ميكده جا كردي؟ گفت: از ميكده هم به سوي حق راهي هست شيخ بهائي
كفّارة شراب خوريهاي بيحساب هشيار درميانة مستان نشستن است سلمان ساوجي
سبوبهدوش وصراحي به دست ومحتسب ازپي نعوذ بالله اگر پاي من به سنگ درآيد وحشي بافقي
دوشينه ز كوي مي فروشان پيمانة مي به زر خـــــــــــريدم اكنون ز خمار سرگرانم زر دادم و درد ســــــــر خريديم جلالالدّين اكبر شاه
در اين فصل گل هرچه داري به مي ده مبـــــــــادا كه ديگر بهاري نيايد صيدي تهران
تاك را سيراب كن اي ابر نيسان زينهار قطرة تا ميتواند شد چرا گوهر شود ميرزا محمّد
خودمست وغمزه مست ودوچشم ازخمارمست یک ناتوان چه چاره کندباسه چهارمست صهبای هندوستان
3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."
|




