| اشک در اشعار پارسی |
|
|
|
| يكشنبه ، ۱۳ بهمن ۱۳۸۷ ، ۱۰:۴۰ | ||||||||||
|
حافظ
فرياد كه جز اشك شب و آه سحرگاه اندر سفر عشق، مرا همسفري نيست فروغي بسطامي
لب برلبش نهادم و اشكم ز ديده ريخت بر روي گل چو ابر بهاران گريستم علي اشتري
ز اشك من چه ميداني گرانيهاي دردم را؟ ز طوفان شبنمي ديدي ز دريا گوهري ديدي سيمين بهبهاني
اشكم ولي به پاي عزيزان چكيدهام خارم ولي به ساية گل آرميدهام رهي معيّري
درهواي چهرة غمديدگان پيدا چو اشكم در درون سينة دلخستگان پنهان چو دردم جلالي همايي
از نواي آسماني خوشتر است هايهاي اشك و زاريهاي دل رهي معيّري
اينكه هرشب تا سحرآيد ز چشمم اشك نيست گوهر جان است ميريزد به دامانم چو شمع هادي رنجي
هر قطرهاي ز اشك، جگر گوشه من است گاهش بديده گاه به دامن گرفتهام سنجر كاشي
هزار شكر كه گر غايبي ز ديدة ما غم فراق تو با اشك من هم آغوش است مهدي سهيلي
چشمهها جوشيد و بستانها شكفت اشك شادي ريخت از چشمان من توللي
اشك من رنگ شفق يافت ز بيمهري يار طالع بي شفقت بين كه در اين كار چه كرد حافظ
در شب هجر تو شرمندة احسانم كرد ديده از بس گهر اشك به دامانم كرد سخاي لاري
الا اي قطره اشكي كه بر مژگانم آويزي هزاران عقده بگشايي اگر بر دامنم ريزي عليرضا تبريزي
اشكي كه ترا بر گل رخسار دويده باران بهار است كه بر لاله چكيده جامي
امروز كه در دست توام مرحمتي كن فردا كه شوم خاك چه سود اشك ندامت حافظ
هر چند نيست درد دل ما نوشتني از اشك خود دو سطر به ايما نوشتهايم صائب تبریزی
سرسبزي گلشن بود از همت اشكم يك برگ چمن نيست كه شرمندة من نيست فرقتي
اشكم برون ميافكند راز درون پرده را آري شكايتها بود از خانه بيرون كرده را امير خسرو دهلوي
ز گل آن چنان كه سرخي نرود به سعي باران نتوان به اشك شستن ز تو رنگ بيوفايي دكتر صدرات
صراحي و ار از چشمم دمادم اشك خون ريزد چو راه گرية خونين خود را در گلو بستم ابوالحسن ورزي
در سلسلة اشك بود گوهر مقصود گر هست ز يوسف خبر، اين قافله دارد صائب تبریزی
بيا كه بيگل روي تو اشكم از سر مژگان چو شبنمي است كه از نوك خار، لرزد و ريزد قصّاب كاشي
رخ بر رخش فشردم و اشكم فرو چكيد در ظلمت شبانه به روشن لقاي او پژمان بختيار
اشك گرم و آه سرد و روي زرد و سوز دل حاصل عشقند و من اين نكته ميدانم چو شمع اطهري كرماني
هيچ كس آبي نزد بر آتشم جز اشك من هم غم خويشم من و هم غمگسار خويشتن بهادر يگانه
اشكها آهسته ميلغزند بررخسار زردم آرزو دارم روم جائي كه ديگر بر نگردم عماد خراساني
كس آگه نيست از سوز درون و اشك خونينم جز آن شمعي كه ميسوزد شب هجران به بالينم ناهيد همدانی
كسي شماره كند اشك ديدة ما را كه قطــــره قطـــــره تواند شمرد در يارا آصف بختيار
از آب دو چشمم به كف آمد گهر وصل بگذار كه اين ابر گهر بار ببارد حالتي تركمان
دور از تو گريههم نتوانم به كام كرد تــرسم كه سيــل اشك از ايـــن دورتر برد ضميري اصفهاني
هزار ديده براي تو اشك ريزان است تو اشك همچو سحاب از چه باب ميريزي ماني شيرازي
ميتوان از قطره اشكي به مطلبها رسيد گـــاه باشد خــرمني حـاصل شود از دانهاي ناصح تبريزي
طوفان نوح زنده شد از اشك چشم من با آنكــــــه در غمت به مــــــدارا گريستم واقف هندي
اگر زبان من از عرض عشق درماند بيــــــان اشك نگر كانهم از زبان من است پژمان بختياري
مشومأيوس از اين سنگين دلان اشكي بريز آخر اثر در سنگ خارا ميكند آب از چكيدنها دانش كرماني
ميتپد دل به فراقت ز برم زود مرو بنگــــر اشكم و از چشم ترم زود مرو پژمان بختياري
چشمان تو در آئينه اشك، چه زيبا است نرگس شود افسرده چو در آب نباشد مهدي سهيلي
اشك سحر زدايد از لوح دل سياهي خرم كند چمن را باران صبحگاهي رهي معيّري
شب است و ديدة ما را بود بهانة اشك كه چشم چشمة درد است و خانه خانه اشك مجيد شفق
به اشك ديده نويسم حكايت غم خويش كه ماند از من و عشقت نشانهاي ديگر محمد نوعي
دلا از خود مشو نوميد، اگر اشك روان داري كهچون آبي به خاكي ريختي، تخمي به بار آرد غبار همداني
اشكم ببين ز ديده چه بيتاب ميرود تا چشم كار ميكند اين آب ميرود كاهي
تا كي به تمنّاي وصال تو يگانه اشكم رود از هر مژه چون سيل روانه شيخ بهايي
تا كي در انتظار تو اي آرزوي جان اشك از دو ديده ريزم و آه از جگر كشم مؤيّد ثابتي
اشك را گفتم چرا ميريزي اي ديوانه، گفت روزن اميدي از اين گوشه پيدا كردهام نوّاب صفا
اي اشك سرخ و گرم رو بر چهرهام ظاهر مشو آبي كه پنهان خوردهام در روي من پيدا مكن هلالي جغتايي
اگر اشك پشيماني نگردد عذر خواه من بپوشد چشمه خورشيد را گرد گناه من صائب تبریزی
شرمندة خون گرمي اشكم كه همه عمر نگذاشت مرا گرد به مژگان بنشيند صائب تبریزی
اشكي كه ترا بر گل رخسار دويده باران بهار است كه بر لاله چكيده جامي
در ميان اشك شادي گم شدم روز وصال اين چنين روزي كه ديدمخويش را گم ميكنم وحشي بافقي
ميچكد اشكم از جدائيها شاخ تاك بــــــــریده را مــــــانم نوري قزويني
چو اشكم از غم آن روي لالهگون بچكد ز خاك ، لاله برويد ز لاله خون بچكد واله اصفهاني
روزي كه برفت آن بت عهد شكن آهم ز فلك گذشت و اشك از دامن افسر سبزواري
اي سيل اشك خاك وجودم بباد ره تا بر دل كسي ننشيند غبـــار من هلالي جغتائي
ترسم كه اشك در غم ما پردهدر شود وين راز سر به مهر به عالم سمر شود حافظ
اين قطرههاي اشك عقيقي زمان زمان در ديدهام ز سبحه صد داانه خوشتر است بابافغاني شيرازي
اشكم نيافت بوي وفا تا دلم نسوخت هر شبنمي كه ميچكد از گل گلاب نيست اهلي شيرازي
اشك سرخي به رخ و چهرة زردي دارم نالم از درد و ندانم كه چه دردي دارم ظريف اصفهاني
اشك اگر پاي وساطت نگذارد به ميان كه جدا ميكند از هم دو صف مژگان را صائب تبریزی اشك است غمگسار دل داغديدگان شبنم كند خنك جگر داغ لاله را صائب تبریزی ديروز سيل گريه ز طوفان گذشته بود امروز پيك اشك به مژگان نميرسد صائب تبریزی
چون گل ز ساده لوحي در خواب ناز بودم اشك و داع شبنم بيدار كرد ما را صائب تبریزی
اشك خونين به طبيبان بنمودم گفتند: درد عشق است و جگرسوز دوائي دارد حافظ
طفل اشكم خويش را رسواي مردم كرده است ميدود هر سو نميدانم كرا گم كرده است؟ خسروي
يك روز دامن تو بگيرم كه چند شب در دوري تو اشك به دامن گرفتهام ممتاز غزنوي
همچو رؤيايم به چشم دل نشستي سالها لاجرم چون اشك از چشمم به دامان آمدي علي اشتري
اشك از رخش ستردم و گفتم كه بي گمان بالين عشق من دم مرگ است و رستخيز توللي
پاس دلهاي خراب و چشم اشك آلوده را گنج در ويرانهها ميباشد و گوهر در آب حاجي محمد گيلاني
بيا و جوش تمنّاي ديدنم بنگر چو اشك، از سر مژگان چكيدنم بنگر غالب
اشك من است در هوس موي و روي تو هر شبنمي كه در شب مهتاب ميچكد غبشي شيرازي
با دل روشن نگردد جمع خواب عافيت عمر شمع ما به اشك و آه در محفل گذشت صائب تبریزی
چه شكوه ميكني از اشك تلخ خود صائب ترا شراب از اين خوشگوار تر ندهند صائب تبریزی
شرمندة خون گرمي اشكم كه همه عمر نگذاشت مرا اشك به دامن بنشيند صائب تبریزی
اشكم بدويد تا بگيرد راهش بر وي نرسيد و دامن من بگرفت كمال اسماعيل
نماند در نظر از جوش اشك، جاي نگاه مگر ز رخنة دل يار را نظاره كنم صائب تبریزی
ناگه دويد بر سر مژگان دلكشش اشكي؟ نه، گوهري كه ندانم بهاي او پژمان بختياري
مهرة گهوارهام اشك است چون طفل يتيم ميخورد خون دايه تا خاموش ميسازد مرا صائب تبریزی
شب ز گرميهاي اشك دشت پيما سوختم چون چراغ ناخدا بر روي دريا سوختم شيرمردان بيك
از سيل اشك شوق دو چشمم معاف دار كز اين دو چشم آب، فراوان كشيدهام شهريار
گريان چو به سر منزل احباب گذشتيم صد مرتبه در هر قدم از آب گذشتيم ارسلان مشهدي
سيل اشكم گرهي بر دل جيحون زده است تيرآهم به صف چرخ شبيخون زده است طبقي اصفهاني
بيتو چو شمع كردهام گريه و خنده كار خود خنده به عهدست تو گريه به روزگار خود اهلي شيرازي
3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."
|
28حرف الفبای عربی درهشت کلمه خلاصه شده است وآنها نمودار اعداد از... ادامه مطلب




