| شانه در اشعار پارسی |
|
|
|
|
عارف قزويني
دستم نميرسد به سر زلف اي دريغ طالع نگر كه پنجه من كم ز شانه است آتش اصفهاني
شانه كمتر زن كه ترسم تار زلفت بشكند تار زلف تست امّا رشته جان من است نياز اصفهاني
به زلف شانه مزن يا بزن به آرامي خداي را كه دل من به زيرشانه تست جواهري
پريشان كن سرزلف سياهت شانهاش بامن سيه زنجير گيسو باز كن ديوانهاش با من حميد نقوي
بازي زلف توامشب به سرشانه زچيست؟ خانه برهم زدن اين دل ديوانه زچيست؟ توحيد شيرازي
تا چند در ميان فكني زلف و شانه را دل را نميدهيم به زلف تو زور نيست صائب تبریزی
موشكافان زود در دلها تصرّف ميكنند شانه در زلف پريشان جاي خود وا ميكند صائب تبریزی
اذنم بده كه زلف ترا آورم به چنگ اي بيوفا! مگر كه من از شانه كمترم؟ ابوالقاسم لاهوتي
3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."
|
در میان آریایی ها آتش مقام ارجمند داشت از مراسم دلپذیر جشن ها... ادامه مطلب



