| ريا در اشعار پارسی |
|
|
|
|
حسين فولادي
به زاهد گفتم اين زهد و ريا تا كي بود باقي به گفتــــا تا به دنيا مردم نادان شود پيدا فرات اصفهاني
سبحة تزوير شيخ شهر را كــــردم شمــــار بــــاطن او دام بــود و ظاهر آن دانه بود حبيب خراساني
برو اي شيخ كه از كبـــر و غرورت مــــا را گشت معلوم كه جز باد در انبان تو نيست محيط قمي
از زهــد فـــــــروشان بگريزند كه ديـــديم ايـن سلسه را دوستي و مهر و وفا نيست محيط قمي
زاهد كنون كه پند تو در من اثر نكرد پرهيــــــز كن كه در تو نيفتد شرار من غبار همداني
با شيخ از شراب حكايت مكن كه شيخ تا خــــون خلق هست ننوشد شراب را شهريار
مبوس جز لب معشوق و جام ميحافظ كه دست زهدفروشان خطا است بوسيدن حافظ
به قمارخانه رفتم همه پاكباز ديدم چو به صومعه رسيدم همه زاهد ريائي عراقي
حاجيان را حرم كعبه خوش آيد ليكن قبله روي تو خوشتر ز حجاز است مرا صامت بروجردي
اي شيخ برو مسئله عشق بياموز هر چند كه اين مسئله آموختني نيست شيشه گر
پشّه باشب زنده داري خون مردم ميخورد زينهار از زاهد شب زنده دار انديشه كن صائب تبریزی
زهد با نيّت پاك است نه با جامه پاك اي بس آلوده كه پاكيزه ردائي دارد پروين اعتصامي
راه پنهاني ميخانه نداند همه كس جز من و زاهد و شيخ و دو سه رسواي دگر فرهنگ شيرازي
3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."
|



